گزارش خرابی لینک
لینک خراب شده را به ما اطلاع دهید تا اصلاح کنیم .
اطلاعات را وارد کنید .
گزارش انتشار نسخه جدید
اگر نسخه ی جدید منتشر شده به ما اطلاع دهید .
اطلاعات را وارد کنید .
no-img
آخرین آموزش های اندرویدی :
ads ads
اطلاعیه های سایت

۱۴ / خرداد / ۱۳۹۶
بازدید : 171
نظرات : 0 دیدگاه
نویسنده : admin
موضوعات : نرم افزار

فرمت : WORD                    قیمت :۳۵۰۰ تومان                    تعداد صفحه :۷۹

 

فهرست مطالب

مقدمه

زندگي نامه جلال (مثلاً شرح احوالات)

انديشه هاي جلال…………………………………. ۸

پايگاه اجتماعي جلال……………………………… ۱۰

پديدة غربزدگي از ديدگاه جلال……………………… ۱۶

زنان از ديدگاه جلال……………………………… ۲۰

مذهب و روحانيت از ديدگاه جلال…………………….. ۲۱

جلال از ديدگاه سيمين دانشور (شوهر من جلال)………….. ۲۳

خاطره اي از جلال (ويليام ميلوارد)…………………. ۳۵

آثار جلال………………………………………. ۴۰

مرگ جلال……………………………………….. ۴۲

مرثيه اي در سوگ جلال (مهدي اخوان ثالث)…………….. ۴۳

جمع بندي………………………………………. ۴۵

 

 

زندگي نامة جلال (مثلاً شرح احوالات)

در خانواده اي روحاني (مسلمان- شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يكي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يك شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. كه الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تك و توك استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در «ديد و بازديد» مي‎شود ديد و در «سه تار» و گله به گله در پرت و پلاهاي ديگر.

نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال ۱۳۰۲ بي اغراق سرهفت تا دختر آمده ام. كه البته هيچكدامشان كور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نمانده اند. دو تاشان در همان كودكي سر هفت خان آبله مرغان و اسهال مردند و يكي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت.

كودكيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيكه وزارت عدلية «داور» دست گذاشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دكانش را بست و قناعت كرد به اينكه فقط آقاي محل باشد. دبستان را كه تمام كرد ديگر نگذاشت درس بخوانم كه: «برو بازار كار كن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم كلاسهاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها كار؛ ساعت سازي؛ بعد سيم كشي برق، بعد چرم فروشي و ازين قبيل … و شبها درس. و با درآمد يك سال كار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاهگذاري سيم كشي هاي متفرق. بر دست «جواد» ؛ يكي ديگر از شوهر خواهرهايم كه اينكاره بود. همين جوريها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال ۱۳۲۲- يعني كه زمان جنگ. به اين ترتيب است كه جوانكي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديك به يك متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي‎شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. كه براي ما كشتار را نداشتو خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهندة قواي اشغال كننده را.

جنگ كه تمام شد دانشكدة ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام كرده بودم. ۱۳۲۵ و معلم شدم. ۱۳۲۶ در حاليكه از خانواده بريده بودم و با يك كراوات و يكدست لباس نيمدار امريكايي كه خدا عالم است از تن كدام سرباز به جبهه رونده اي كنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سالي بود كه عضو حزب توده بودم. سالهاي آخر دبيرستان با حرف و سخنهاي احمد كسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجلة «دنيا» و مطبوعات حزب توده … و با اين مايه دست فكري چيزي درست كرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». كوچه انتظام، اميريه. و شبها در كلاسهاي مجاني فنارسه درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني. و روزنامة ديواري داشتيم و به قصد وارسي كار احزابي كه همچو قارچ روييده بودند هر كدام مامور يكيشان بوديم و سركشي مي كرديم به حوزه ها و ميتينگهاشان … و من مامور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پسقلعه و كلك چال مناظره و مجادله داشتيم كه كدامشان خادمند و كدام خائن و چه بايد كرد و ازين قبيل … تا عاقبت تصميم گرفتيم كه دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يكي دو تا كه نيامدند. و اين اوايل سال ۱۳۲۳٫ ديگر اعضاي آن انجمن «اميرحسين جهانبگلو» بود و رضاي زنجاني و هوشيدر و عباسي و دارابزند و علينقي منزوي و يكي دو تاي ديگر كه يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه كرده بودم از عربي به اسم «عزاداريهاي نامشروع» كه سال ۲۲ چاپ شد و يكي دو قران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم كه انجمن يك كار انتفاعي هم كرده. نگو كه بازاريهاي مذهبي همه اش را چكي خريده اند و سوزانده. اينرا بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزة تجديدنظرهاي مذهبي كه چاپ نشده ماند و رها شد.

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يك عضو ساده به عضويت كميتة حزبي تهران رسيدم و نمايندگي كنگره. و ازين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براي دانشجويان» كه گرداننده اش بودم و در مجله ماهانة «مردم» كه مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر» اولين قصه ام در «سخن» درآمد. شمارة نوروز ۲۴٫ كه آنوقتها زير ساية صادق هدايت منتشر مي‎شود و ناچار همة جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند. و در اسفند همين سال «ديد و بازديد» را منتشر كردم؛ مجموعة آنچه در «سخن» و «مردم براي روشنفكران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود كه از اوايل ۲۵ مامور دشم كه زير نظر طبري «ماهانة مردم» را راه بيندازم. كه تا هنگام انشعاب ۱۸ شماره اش را درآورم. حتي ششماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانة «شعله ور» . كه پس از شكست «دموكرات فرقه سي» و لطمه اي كه به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبة «اپرا» منتقلش كرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همين چاپخانه اي در اختيار داشتن بود كه «از رنجي كه مي بريم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶٫ حاوي قصه هاي شكست در آن مبارزات و به سبك رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آذر ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. بدنبال اختلاف نظر جماعتي كه ما بوديم- به رهبري خليل ملكي- و رهبران حزب كه به علت شكست قضية آذربايجان زمينة افكار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سخت دنباله روي سياست استاليني بودند كه مي ديديم كه به چه بواري مي‎انجاميد. پس از انشعاب، يك حزب سوسياليست ساختيم كه زير بار اتهامات مطبوعاتي حزبي كه حتي كمك راديو مسكو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سكوت.

 


راستی سایت را در کانال تلگرام دانلود نایاب با کلیک بر اینجا دنبال کنید ♥
برچسب‌ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
ads
جعبه ی دانلود
Download box
گزارش خرابی لینک گزارش نسخه جدید
درباره ی نویسنده
About author
admin

admin 20243 نوشته در دانلود نایاب دارد.

مشاهده تمام پست های

نظرات
Comments

دیدگاه شما

ارسال نظر
( الزامي )
(الزامي)
تبلیغات
کانال تلگرام